سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

رمان هستی من قسمت اول پارت دو

رمان هستی من قسمت اول پارت دو

از فکر و خیال بیرون آمد. فرهاد روبرویش نشست و به او نگریست
  برای لحظه ای نگاهش در نگاه گرم فرهاد گره خورد و جز حسرت و ندامت در آن
  چیزی ندید . فرهاد نفس بلندش را که شبیه به اه بود بیرون فرستاد و گفت:
  - هنوزم بعد از سال ها وقتی می بینمت نفسم می گیرد هستی!
  حالت چطور است؟
  هستی زیر لب گفت:
  - ممنونم خوبم
  و سرش را به طرف ششه پنجره چرخاند و گفت:
  - عجب بارانی می بارد ! خیال بند آمدن هم ندارد.
  فرهاد گفت:
  - دل آسمان هم گرفته مثل دل من و شاید دل تو! می آیی کمی در حیاط قدم بزنیم؟
  هستی نگاهش را از پنجره گرفت و به نگاه فرهاد دوخت و گفت:
  - فکر نمی کنی قدم زدن با یک زن بیوه ، آن هم زیر باران کمی حرف ساز برای من و ناخوشایند برای تو باشد؟ فرهاد خان؟
  و خان را با لجبازی خاصی ادا کرد که فرهاد به خوبی با آن آشنا بود. فرهاد
  تکیه اش را به مبل داد و دستش را زیر چانه اش گذاشت طوری که به خوبی ساعتش
  را به نمیاش می گذاشت نگاه هستی بر انگشت فرهاد ثابت ماند از این که حلقه
  ای در انگشت او نبود تعجب نمود . فرهاد گفت:
  - من پسر عمه ات هستم هستی جان! حداقل مثل یک فامیل با من رفتار کن. مثل مهران دیدم که چه طور با احترام با او برخورد می کردی.
  هستی گفت:
  - می دانی که من دلم نمی خواهد بعد از تمام شدن مهمانی پشت سرم حرف و حدیث
  باشد، فامیل تنگ نظر و حرف ساز خودمان را می گویم. همین طور دلم نمی خواهد
  شرمنده سحر جون بشوم که در غیابش با شوهر خوشگل و خوش تیپش زیر باران قدم
  زده ام...
  در ضمن مهران غریبه نیست باید به او خوش آمد می گفتم و زنش هم مثل دسته
  گل... کنارش ایستاده بود اما من و تو تنها هستیم ! حالا متوجه شدی؟
  فرهاد مغلوب و گرفته هیچ نگفت. شاید هستی راست می گفت، رفتار با یک زن
  جوان که تازه دو عزیزش را از دست داده باید بسیار سخت باشد. مخصوصا که
  هستی دل خوشی هم از فرهاد نداشت. فرهاد اندیشید: هر سخن و رفتار نا به
  جایی باعث رنجش او می شود ته دلش هنوز از من ناراحت است.
  هستی نگاهش را در سالن به چرخش در آورد تا اگر چشم مادر و هدیه را دور
  ببیند به اتاقش برود، هیچ حوصله پندها و نصیحت های مادرش را که بعد از
  تمام شدن مهمانی به سرش باریدن می گرفت نداشت. فرهاد که آرام و خونسرد به
  چهره هستی نگاه می کرد فکر او را خواند و گفت:
  - هیچ وقتی حتی به فکرم هم خطور نمی کرد که هستی شاد و شیطون که جانش واسه
  مهمونی و بریز و بپاش در می رفت بخواهد دور از چشم مادرش جیم شود. نمی
  ترسی بعد از رفتن مهمان ها مادرت به گونه اش چنگ بزند و بگوید: (( چرا فکر
  ابروی مرا نکردی هستی؟ چرا تا آخر مهمانی نماندی و مهمانها را بدرقه نکردی
  هستی: هستی از ادای فرهاد که صدایش را نازک کرده بود و از قول مادرش حرف
  می زد نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و گفت
  - تو هنوز مادر را نبخشیدی فرهاد؟
  فرهاد دهانش را کمی جمع کرد که نشان می داد مشغول حساب کتاب بین خودش و مادر هستی است بعد گفت:
  - نه نمی توانم هستی هیچ وقت نمی بخشمش
  هستی گفت:
  - کاملا معلوم است که هنوز دلگیری به هر حال هر کس سرنوشتی دارد و سرنوشت ما هم این بوده
  - درسته ، سرنوشت ما واقعا همین است
  و سپس لبخندی تلخی زد و گفت:
  - راستی مهران را دیدم ، طفلک چقدر نگاهش به تو نگران و با محبت بود . فکر
  نمی کردم عاشقان دلخسته تو حتی بعد از ازدواح هم نگران تو باشند
  و همزمان با گفتن این جمله ابرویش را بالا داد ، منتظر حمله هستی بود .
  هستی هم که با این لحن سخن گفتن فرهاد به خوبی آشنا بود عصبانی شد و پاسخ
  داد:
  - آره مثل تو ، تو که معلوم نیست زن و بچه ات رو کدام گوری گذاشته ای و
  این جا روبروی من نشستی و به من زل زدی چه طور بود گیتارت را هم می آوردی
  و برایم شعر می خواندی؟
  فرهاد با لودگی جواب داد:
  - آخ چی می شد هستی! حاضرم نصف عمرم را بدهم و یک ساعت با تو باشم
  هستی دوباره با خشم جواب داد:
  - مهران همان کسی بود که وقتی تو مرا سر کار گذاشته بودی و آن طرف دنیا
  مشغول بودی به سراعم آمد اما من گیج تر از آنی بودم که بخواهم با او
  ازدواج کنم او هم وقتی دید که به خواسته مادرم به خواستگاری دعوت شده و در
  قلب من کسی به جز تو جای ندارد رفت و مثل یک مرد با شرافت گفت که نمی
  خواهد شرمنده تو شود. دوباره بغض وامانده مثل توپی راه نف کشیدنش را سد
  کرد . نفس عمیقی کشید و دوباره به آسمان خیره شد. مرگ شوهر و بچه اش و
  یادآوری خاطرات گذشته اش از او موجودی شکننده و ظریف ساخته بود که با هر
  یادآوری و سخنی به گریه می افتاد . فرهاد لیوان آب را به دستش سپرد و گفت:
  - - آرام باش هستی جان. فکر می کردم بعد از شنیدن حرف هایم در 7 سال پیش
  ناراحتی و کینه ات از من از بین رفته ! اما می بینم که هنوز هم از دست من
  ناراحتی من دلم نمی خواهد باعث رنجش تو شوم! اما چه کنم هنوز هم نسبت به
  تو حسودم . اگر چه به اصطلاح همسر و فرزند دارم اما حسودی به دوستداران تو
  جزئی از وجودم شده است. من هنوز به حمید خدابیامرز حسودی می کنم که توانست
  5 سال تمام با تو زندگی کند اما من هنوز اندر خم یک کوچه مانده ام
  - هستی با بغض گفت:
  - - بس کن فرهاد دوباره داری خاکستر به هم می زنی تا آتشی از زیر آن
  بیابی؟ من اجازه نمی دهم که تو در مورد گذشته آن قدر رک و صریح با من سخن
  بگویی،باید بدانی که هنوز یاد حمید با من است. تو هم بهتر است بیشتر به
  فکر سحر و سینا باشی!
  - خیلی خودداری می کرد که بغضش به اشک تبدیل نوشد به همین دلیل برخاست و
  از سالن بیرون رفت ! از خودش بدش آمد چرا که خیلی هم از نگاه های گرم و
  عمیق فرهاد ناراحت نبود انگار که باعث ارامشش می شد!
  - خنکای باد پائیزی کمی از انقلاب تلاطم دورنش کاست. نفس عمیقی کشید و با خود گفت:
  - دو سال از مرگ حمید و نازنین می گذرد اما من هنوز نتوانسته ام این بغض
  لعنتی را مهار کنم و با هر سخن و رفتاری توی گلویم جا خوش می کند. می دانم
  مادر به خاطر روحیه من ترتیب این مهمانی را داده اما واقعا نمی توانم
  ادمهایش را تحمل کنم ان از شهلا که به مادر و شوهرش چسبیده بود ان لادن هم
  که هیچ وقت چشم دیدن مرا نداشت. شاهرخ ، هومن ، هدیه و حتی خود فرهاد
  دارند زندگی می کنند و از زندگی خودشان راضی اند. حتی ان مهران که مثل چمن
  جلوی رویم سبز شد، وقتی نشان می دهد که چه قدر از زندگی اش راضی است لجم
  می گیرد. پس من این جا چه کاره ام؟ این وسط فقط من تنها هستم ، چه قدر
  خسته ام! چه قدر محتاج شانه های همسرم هستم که سر به آن بگذارم و بگریم.
  اه که چقدر دلم برای در آغوش کشیدن نازنینم تنگ شده! آه فرهاد چرا؟ چرا
  آمدی چرا نمک به زخم کهنه ام پاشیدی؟ تو که ان زمان که باید می بودی نبودی
  و حالا که با دیدنت به یاد گذشته های تلخ و شیرینم می افتم جلوی رویم می
  نشینی و قصه قدیمی عشقمان را تکرار می کنی؟
  - حسرت دیدن فرهاد داشتنش و عشقی که ته قلبش بود و جودش را به اتش می کشید
  زیر باران ایستاد و گریست دلش فرهادر ا می خواست که با او باشد. انگار که
  موفقیت فرهاد محرز بود چرا که توانسته بود در عرض یک ربع حال هستی را
  دگرگون کند و با نگاه با نفوذ و سحر کلامش او را به گذشته ها بکشاند اشک
  او چه بود ؟ به خاطر نداشتن حمید و نازنین ؟ یا به خاطر اید آوری گجذشته
  اش؟
  - فرهاد؟؟؟.
  دست گرمی شانه اش را فشرد چرخی زد و مریم را پشت سرش دید خود را در آغوش مریم انداخت و هق هق کنان گفت:
  - خسته ام مریم خدا کی به من نگاه می کند؟
  مریم دلسوزانه دست به موهایش گشید و گفت:
  - کافیه هستی جان! حیف این چشم های زیبا نیست که دائما در آشک غرق اند؟ می
  دونم که دلت گرفته ! حال و هوایت مثل اسمان ابری و گرفته است. احساسات
  لطیفت را درک می کنم عزیز دلم. اما باید تحمل کنی. مهران به من گفته که تو
  برای چی به خواستگاری اش پاسخ رد داده ای! به خاطر همین فرهاد خان نه؟ می
  دانم حس تو الان چه حسی است؟ حس یک غرق شده که هیچ امیدی به ساحلندارد!
  اما باید به خدا توکل کنی او در چنین مواقعی پاره تخته ای یا هر چیز کوچک
  دیگری را برای نجات بنده اش پدید می آورد . دلت را به خدا بسپار هستی جان
  چیزی بگو تا سبک شوی.
  هستی سر از شانه مریم برداشت و گفت:
  - ببخش مریم جان ، خیلی محکم بغلت کردم هیچ به فکر کوچولیت نبودم . اه
  مریم شاید باور نکنی اما گرمای تنت مث حس مادر شدن دلچسب و شیرین است. آن
  قدر دلم گرفته که در یک ساعت حرف زدن هم باز نمی شود می دانم الان مادرم و
  هدیه نگرانم هستند اما دست خودم نیست نمی تواند جلوی این آدم های شاد
  قیافه شاد به خودم بگیرم و تظاهر به خوشحالی کنم نمی دانم چرا این قدر با
  تو احسا راحتی می کنم ! مهربانی و سادگی ات مرا به یاد یاسمن می اندازد.
  یاسمن خواهر فرهاد و دختر عمه ام است نمی دانی چه قدر دلم برایش تنگ شده
  مریم دستش را در دست گرفت و گفت:
  - دلت می خواهد روزی قرار بگذاریم یا تو به خانه ما بیایی یا من به خانه
  تو یا اصلا بیرون بریم و تو کمی از گذشته ات برایم حرف بزن حس می کنم
  خاطرات گذشته روی دلت تلمبار شده اند
  هستی گفت:
  - درست می گویی چند سال است که با کسی خودمانی و صمیمی صحبت نکرده ام هدیه
  که سرگرم زندگی و بچه هایش بوده یاسمن هم که همراز و همدلم بود به فرانسه
  رفت. شهلا هم که حسابی از من دور شده. هیچ وقت هم جرات نکرده ام حرف هایم
  را به حمید بگویم. او مرد خوب و شریفی بود اما من خجالت می کشیدم از
  ناگفته های دلم برایش سخن بگویم
  سپس نگاهی به اسمان کرد و گفت:
  - هر موقع وقت داشتی بهم زنگ بزن و به خانه ام بیا تا برایت از زندگی ام
  صحبت کنم خودم هم بدم نمی آید خاطرات گذشته را مرور کنم. پر از شیرینی و
  تلخی است
  مریم گفت:
  - آن قدر به دلم نشستی که انگار چند سال است می شناسمت چشم ، تماس می گیرم
  و به خانه تان می آیم دلم نمی خواهد افتخار هم صحبتی ات را از دست بدهم.
  هستی گفت:
  - دوستی با تو هم برای من افتخار است!
  مریم گفت:
  - خب دیگر این قدر افتخار خانم را صدای نزنیم چرا که ممکن است سر و کله شوهر ش پیدا شود و دمار از روزگارمان در بیاورد
  هر دو با صدای بلند خندیدند مریم در حالی که به پنجره اشاره می کرد گفت:
  - انگار پسر عمه ات خیلی نگرانت است ببین چه طور در تاریکی حیاط دنبالت می
  گردد! دلسوزی اش شبیه دلسورزی برادر برای خواهرش است بی ریا و با محبت
  هستی گفت:
  - آره می دانم فرهاد مرد خوبی است اما نگرانی اش دیگر برای من زندگی نمی
  شود و او در یک لحظه از زندگی اش با خود رایی و لجبازی که کرد آینده هر
  دومان را تباه کرد اگر او به خارج نمی رفت باعث حسرت و ویرانی ارزوهایمان
 
   
 


   


کلمات کلیدی :

قسمت اول رمان هستی من جدید

قسمت اول رمان هستی من جدید

هستی من
  نوشته: رضوان جوزانی
  خونسرد و بی خیال فارغ از هیاهوی سالن خانه پدرش روی مبل راحتی لم داده
  بود یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و سرش را به پشتی مبل تکیه داده
  بود حواسش به همه مهمان ها بود اما ظاهرا از دیدرس همه پنهان بود و کسی
  توجهی به او نداشت جز معدود مهمان هایی که رد می شدند و با او احوالپرسی
  می کردند چشمان سیاه و کشیده اش همه جا را می پائید. شهلا و لادن را می
  دید که دور عمه شهین حلقه زده اند و مشغول گفتگو با عمه و شوهرشان هستند .
  هومن برادش را دید که با هر اشاره پدر به سویی می دوید و با مهمان ها خوش
  و بش می کرد و از پذیرایی انها فرو گذاری نمی کرد و هدیه ، خواهرش که به
  کمک مادر شتافته بود و هر از گاهی سفارشاتش را به هستی یادآوری می نمود ((
  هستی جان تو رو خدا یک امشب رو از فکر و خیال بیا بیرون)) هستی جان کمی
  لذت ببر فامیل آدم در مواقع دلتنگی باعث شادی خاطر می شوند هستی جان با
 

این حرف بزن هستی با اون بخند

ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :

من عابری فلک زده ام آس و پاس نه جدید

من عابری فلک زده ام آس و پاس نه جدید

شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

 

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!


چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!

از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه

من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

با هم موازی است ولیکن مماس نه


پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!

 

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!! جدید

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

 

آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!

 

بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست جدید

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

آزار  می رسانــم  اگـــر  خشمگیــن  نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست

 

 

م.عباسلو

 

چه کـرده ای تـو بـا دلم

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود 
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود



کلمات کلیدی :

رمان یاسی قسمت اول جدید

رمان یاسی قسمت اول جدید

یاسی بریم

: بله من آماده ام ، یلدا کاری نداری

یلدا : کاش می گذاشتی منم می اومدم

مامان : نمی خواهد دختر تو دیگه شوهر داری نباید با ما بیای ممکنه ، یاسین ناراحت بشه

یلدا : آخ مامان جان من که هنوز خونه یاسین نرفتم ، که اون بخواهد برای تعیین تکلیف کنه

مامان : نمیشه . باید بمونی خونه ، ما امروز میریم خونه خانم کاشفی

یلدا : مگه بچه ها اونجا رو تموم کردن

مامان : دیوار کشی ندار چون تازه رنگ کرده

یلدا : آه راست میگی

مامان : امروز حیاط و تمیز می کنند .

: مامان بدو دیگه دیر شد

سوار اتوبوس شدیم . چون اول صبح بود خلوت بود . ساعت هفت رسیدیم خونه خانم کاشفی ، مامان در باز کرد رفتیم داخل .

مامان : معراج و محراب حیاط و تمیز کنید ، من و یاسی هم میریم توی خونه

معراج : باشه مامان

رفتم داخل خوشبختانه دو ماه پیش حسابی تمیز کرده بودیم ، و حالا فقط به یک تمیز کاری سطحی نیاز داشت . پرده شستن و این طور چیزها رو نداشت . امروزم روز آخر اسفند باید تا آخر شب آماده اش کنیم .

مانتوم در آوردم : خوب مامان من از اتاق های بالا شروع می کنم

مامان : باشه عزیزم برو مراقب باش از روی نردبان نیافتی

: مراقبم

وسایل مرد نیازم و بردم بالا شروع کردم به تمیز کردن اتاق ها .

مامان : یاسی خیلی مونده

: نه مامان فقط اتاق خانم کاشفی مونده بقیه رو تمیز کردم

مامان : خوب پس زود تموم کن بیا پایین تا آشپزخونه رو با هم تمیز کنیم .

: باشه ، فقط مامان یک چای بزار که اول یک چای بخورم بعد شروع کنیم

مامان : باشه یاسی جان .

اتاق خانم کاشفی نسبت به اتاق های دیگه یکم نامرتب و کثیف بود ولی اون اتاق ها چون کسی استفاده نمی کرد فقط نیاز به گرد گیری داشت و تعویض ملافه ها . خوشبختانه پرده ها رو تازه خریده بود و پرده شستن نداشتیم .

مامان : چی شد یاسی تموم نشد

: چیزی نمونده دارم حموم و می شورم

مامان : زود باش مادر ساعت دو شد

: مادرم من اتاق اینجا زیاد دار ها

مامان : می دونم ولی باید زود تموم کنیم که بریم خونه

: بریم خونه برای چی فردا صبح باید اینجا باشیم راه غرض دارید

مامان : من لباس نیاوردم

: خوب چرا مادر من

مامان : باید بری حمام اینطوری که نمی تونی برای سال جدید باشی

: حالا باشه

بالاخره تمام شد و رفتم پایین : سلام خانم کاشفی

خانم کاشفی : سلام یاسی جان خسته نباشی ، مگه یلدا نیست

مامان : نه خانم کاشفی دیگه نمیاد ، بازی السا عقد کرده نمی خواهم شوهرش بدون من تو خونه دیگران کار می کنم .

خانم کاشفی سرش و تکون داد : مبارک باشه ، برای جهاز چکار کردی

مامان : همه چیز خیلی گرون شده خدا رو شکر قبلاً یک چیزهایی براش خریدم . تا ببینم چی میشه

خانم کاشفی سرش و تکون داد : دختر عروس کردن سخته

مامان : آره خیلی سخته

خانم کاشفی : مخصوصاً تو که دو تا پشت سر هم داری

مامان : اینا که خوبه اون دو تا پسر بگو می رفتند سر کار کارگاه تعطیل شد بیکار شدند .

خانم کاشفی فقط گوش می کرد . رفتم توی آشپزخونه شروع کردم وسایل داخل کابینت ها رو یکی یکی در آوردن و تمیز کردن و دوباره گذاشتم سر جاش .

یاسی بیا مادر یک چیزی بخور بعد برو تو آشپزخونه

: چشم مامان

معراج و محرابم اومدن . معلوم بود حسابی خسته اند . ولی به روی خودشون نمی آوردن ، امسال خوب این دو تا بودند هر سال دیوار کشی پدر من و مامان و یلدا بیچاره رو در می آورد .

خانم کاشفی روی برگه چیزی نوشت داد به معراج : روز پنجم عید میرید به این آدرس میگید من معرفی تون کردم .

معراج به آدرس نگاه کرد لبخندی زد : دستتون درد نکنه خانم کاشفی

خانم کاشفی : دیگه موندن تون به عرضه خودتون بستگی دار

مامان : خدا خیرتون بده خانم کاشفی

هر دوشون با خوشحالی غذاشون و خوردن ، زود رفتند توی حیاط تا بقیه کار و انجام بدن .

من مامانم رفتیم توی آشپزخونه ، داشتم از خستگی می مردم تازه فردا خونه خانم کاشفی مهمونی بود باید از صبح می رفتیم اونجا تا از مهمون هاش پذیرایی کنیم .

شب وقتی رسیدیم خونه سریع یک دوش گرفتم و خوابیدم . ساعت شش بود که مامان : یاسی بلند شو مادر دیر میشه ها

از جام بلند شدم : شما کجا می خواهین بیان

مامان : باید بیام مادر

: امروز یاسین حتماً میاد دیدنتون شما بمونید بعد که اون اومد رفت بیان اونجا

مامان : آخ

: آخ ندار مادر من زشت که روز اول عید خونه نباشید .

محراب : من با یاسی میرم مامان

از خونه اومدیم بیرون محراب : واقعاً شرمندم یاسی که روز اول عید تو باید اینجوری شروع کنی

بهش نگاه کردم : راستش خیلی بهتر از این که یاسین رو روز اول عید ببینم

محراب لبخندی زد : چرا ؟

: نمی دونم زیاد ازش خوشم نمیاد فقط به یلدا نگی ها ناراحت میشه

محراب : نه بابا چکار دارم بگم

سوار اتوبوس شدیم . در باز کردم و رفتیم داخل

محراب : عجب خونه ای دار

: آره ولی چه فایده تنهاست

محراب : چرا ؟

: نمی دونم زن خوبی ولی بچه هاش باهاش کنار نمیان .

وارد خونه شدم چای گذاشتم شیرنی ها رو داخل دیس چیدم. بازی اندروید چون خامه ای بود گذاشتم داخل یخچال . آجیل ها رو داخل ظرفش ریختم و همه چیز و مرتب کردم .

مرضیه خانم شمایید

: سلام خانم کاشفی ، منم و محراب

خانم کاشفی : مامانت کو ؟

: میاد ، چون روز اول عید بود شوهر یلدا می خواست بیاد موند تا اون بیاد بعد بیاد اینجا

خانم کاشفی : باشه ، همه چیز مرتب

: بله

خانم کاشفی اومد توی آشپزخونه محراب بلند شد : سلام

خانم کاشفی : سلام پسرم بشین راحت باش

: صبحانه می خورید

خانم کاشفی : آره

میز و چیدم : بفرمائید

چای گذاشتم جلوش و خودم رفتم بیرون که به کارها برسم محرابم با من اومد . تو پذیرایی گشتی زدم تا ببینم همه چیز مرتب یا نه ؟

ساعت یازده بود که یکی دو تا مهمون برای خانم کاشفی اومد و کار من شروع شد دست تنهایی یکم سخت بود ولی خوب کاری نمی شد کرد . محرابم طفلی ظرف های کثیف و می شست . تا ساعت یک مهمون اومد و رفت . بعد خونه در سکوت فرو رفت طبق معمول غذا از بیرون سفارش داد . براش روی میز چیدم می خواستم برم توی آشپزخونه :

کجا میری یاسی ، به برادرتم بگو بیاد اینجا ناهار بخور تنهایی نمی تونم بخورم

دلم یک طوری شد محراب و صدا زدم دو تایی نشستیم به خوردن محراب خیلی معذب بود

خانم کاشفی : محراب درست گفتم نه

محراب : بله

خانم کاشفی : راحت باش

محراب : ممنون راحتم

خانم کاشفی : یاسی درست تموم شد

: بله

خانم کاشفی : دانشگاه چی ؟

: شرکت نکردم

خانم کاشفی سرش و تکون داد : که این طور

: آره دیگه حوصله دانشگاه رو نداشتم

می دونستم دارم دروغ میگم ولی خوب باید این طوری می گفتم . تا دلم نسوزه

خانم کاشفی : شوهر یلدا چطور آماده

محراب : پسر خوبی تو یک کارگاه نجاری کار می کنه

خانم کاشفی : خوب خدا رو شکر خدا کنه خوشبخت بشه دختر خوبی

: انشاالله

بعد از ناهار خانم کاشفی رفت توی اتاقش منم میز و جمع کردم رفتم توی آشپزخونه : سیر شدی محراب

محراب : اره

: ولی معذب بودی بهت مزه نداد

محراب : آره دیگه ، بچه هاش نیومدن نه

: نه اینجا نیستند خارج از کشورند .

ساعت شش بود که دوباره رفت و آمد ها شروع شد مامان زنگ زد گفت نمی تونه بیاد پس باید خودم تنهایی به کارها می رسیدم .

تعداد مهمون ها زیاد شد ولی چون چند نفری می اومدن و زود می رفتند زیاد سخت نبود . ساعت ده بود که زنگ خونه رو زدن در باز کردم : خانم کاشفی ، آقای یگانه هستند .

خانم کاشفی : چه عجب اومد

در باز کردم و دیدم پسر جوونی وارد شد : سلام بفرمائید .

با من همراه شد به اتاق پذیرایی راهنمایش کردم .

یگانه : سلام خانم کاشفی ، عیدتون مبارک

خانم کاشفی : سلام ، دیر کردی

یگانه : شرمنده امروز کارخونه بودم

خانم کاشفی : چرا ؟

یگانه : باید حساب های سال پیش و می بستیم دیگه

چای بردم و بهش تعارف کردم

خانم کاشفی : یاسی

: بله خانم

خانم کاشفی : بگو محراب بیاد اینجا

: چشم

رفتم توی آشپزخونه به محراب : خود تو مرتب کن و همراه من بیا

محراب کتش و پوشید اومد : سلام ، امری داشتید خانم کاشفی

خانم کاشفی : یگانه محراب و برادرش روز پنجم عید میان اونجا براشون یک کاری در نظر بگیر

یگانه : بله حتماً ، تحصیلات تون چقدر

محراب : فوق دیپلم حسابداری هستم

یگانه : برادرتون

محراب : اونم دانشجوی کامپیوتر بود ولی به خاطر مشکلاتی نتونست ادامه بده و انصراف داد

یگانه : باشه حالا شما بیان تا ببینم چکار می تونم براتون بکنم

خانم کاشفی : چکار می تونم بکنم نه ، بهشون یک کار خوب میدی

یگانه : چشم اون حتماً

نیم ساعتی نشست و رفت .

: خوب خانم کاشفی اگه با ما امری ندارید بریم دیگه

خانم کاشفی : نه برید مراقب خودتون باشید

کارهای آشپزخونه تموم شده بود برق های رو خاموش کردم وقتی اومدم توی حال دیدم خانم کاشفی جلوی تلویزیون نشسته : با اجازه

خانم کاشفی : صبر کن

منتظر شدم ، با یک پاک برگشت : این و بده به مامانت

: چشم ، خداحافظ

خانم کاشفی : فردا دیگه نمیای اینجا نه

: نه دیگه فردا خونه خانم سهرابی هستیم .

خانم کاشفی : خودمم میام اونجا

: با اجازه خداحافظ

با محراب رفتیم خونه پاک تو به مامان دادم ، وقتی باز کرد به اندازه پانصد تومان چک پول بود

مامان : خدا خیرش بده

محراب موضوع آقای یگانه رو تعریف کرد معراج حسابی خوشحال شد . و اون شب همه با خوشحالی و امید به فردا خوابیدم .

صبح ساعت پنج با مامان از خونه خارج شدیم و رفتیم خونه خانم سهرابی ، برای شب مهمونی شام داشت . ما هم شروع کردیم به درست کردن مخلفات غذا .

این خانم سهرابی اونقدر وسواس تو مهمونی ها داشت که آدم و دیوونه می کرد . یکی یکی مهمون هاش اومدن خوبی اینجا این بود که خود دخترهاش پذیرایی می کردند و کارهای داخل آشپزخونه با من و مامان بود . دو دختر داشت که هر وقت من می دیدمشون می گفتم خواهر های سیندرلا چون همیشه در حال دعوا کردن با هم بودن .

داشتم ظرف ها رو می شستم که در باز شد یگانه وارد شد : بله

یگانه اصلاً به من نگاهی نکرد و با صدای خیلی ناراحت : خسته نباشید . اینجا دستمالی چیزی دارید تا این رو پاک کنم .

به شلوارش نگاه کردم خامه ای شده بود .

: بله صبر کنید .

مائده اومد : ببخشید آقای یگانه واقعاً شرمنده تون شدم

دستمال مرطوب کردم ، مائده از من گرفت : الآن تمیز می کنم

 خانم سهرابی اومد : خدا مرگم بده دختر چکار کردی ؟

مائده : از دستم افتاد

یگانه : ایراد ندار ، شما برید من خودم تمیز می کنم

مائده : نه اجازه بدید

یگانه دستمال و ازش گرفت : خودم تمیز می کنم

مائده : در هر صورت ببخشید .

یگانه : خواهش می کنم .

مائده و خانم سهرابی رفتند بیرون ، یگانه رو صندلی : چه گندی زد

اومد دستمال بکشه

: بهتر اول خامه رو بردارید بد دستمال بکشید

یگانه : با چی بردارم

یک قاشق بهش دادم : با این بردارید بعد دستمال مرطوب بکشید

یگانه : می ترسم خراب کاری کنم

مامان : یاسی جان براشون انجام بده

با قاشق خامه ها رو برداشتم بعد با دستمال تمیز : بهتر شد ولی حتماً باید بدید خشکشویی

یگانه : بله ، دستتون درد نکنه زحمت کشید

: خواهش می کنم .

خانم سهرابی وارد شد : چی شد آقای یگانه

یگانه : خانم زحمت کشیدن تمیز کردن

خانم سهرابی : دستت درد نکنه یاسی جان

: خواهش می کنم .

یگانه رفت بیرون منم برگشتم سر کارم و بقیه ظرف های کثیف و شستم .

خانم سهرابی : مرضیه خانم یک ساعت دیگه موقع شام همه چیز آماده باشه

مامان : همه چیز آماده است روی میز که چیده شده نیم ساعت دیگه ام بقیه مخلفات می گذاریم

خانم سهرابی : مرسی عزیزم

رفت بیرون . تمام ظرف ها رو جمع کردیم تا موقع شام شلوغ نشه و همه چیز مرتب باشه .

میز شام و آماده کردیم غذا اومد روی میز چیدم و رفتم توی آشپزخونه . به مائده و گلرخ گفتم فقط ظرف ها کثیف و زود بیارن که دور و بر شلوغ نشه .

هنوز چیزی نگذشته بود که خانم سهرابی اومد دستمال برداشت و رفت باز معلوم نبود چکار کرده بودند .

نیم ساعتی طول کشید بعد ذره دره ظرف ها اومد و من سریع می شستم و مامان خشک می کرد و سر جاش می گذاشت تا شلوغ نشه . تا ساعت یک با مامان ظرف ها رو می شستیم و مهمون ها یکی یکی داشتند می رفتند . آخرین ظرف و شستم و دادم به مامان .

: این ها هنوز ظرف های شام بودند چقدر ظرف میوه کثیف هست .

مامان یک سری بیرون زد : زیاد نیست . بزار من لیوان های روی میز بیارم تا وقت اون ها رو بشور

: باشه

مامان ظرف می آورد و من تند تند می شستم و میگذاشتم روی ملافه .

مامان : دیگه تموم شد همه مهمون هاشونم رفتند

: خوب خدا رو شکر

خانم سهرابی : خسته نباشید

: ممنون

مامان : خانم سهرابی ببینید اگه ظرف کثیفی هست بیارید که بشوریم .

خانم سهرابی : باشه عزیزم الآن میگم مائده و گلرخ نگاه کنند .

کارهای داخل آشپزخونه تموم شد و اونجا مرتب شد با مامان سریع رفتیم توی حال و اونجا رو تمیز کردیم . من دستمال می کشیدم و مامان جارو برقی می کشید

خانم سهرابی : بگزارید برای فردا

مامان : می دونید که خانم سهرابی فردا جای دیگه هستیم

خانم سهرابی : آه راست میگی عید و همه مهمونی دارند .

مامان : بله

ساعت سه تموم شد و با مامان رفتیم توی آشپزخونه تا چیزی بخوریم . خانم سهرابی برامون غذا گرم کرد . خوردیم و توی اتاقی که در نظر گرفته بود رفتیم استراحت کردیم .

مهمونی فردا ظهر بود پس صبح زود باید می رفتیم اونجا . اونقدر خسته بودم که به خواب مرگ رفتم .

تا روز پنجم عید همش خونه این و اون بودیم و شب ها اونجا می موندیم و صبح می رفتیم جای دیگه .

سلام یاسی خسته نباشی

: سلام ، نه خسته نیستم

مامان : یلدا جون یک مسکن به من بده

یلدا : چشم مامان الآن میارم .

مامان : محراب و معراج چکار کردن ؟

یلدا : صبح رفتند کارخونه مثل اینکه هر دو رو قبول کرده و قرار شده محراب تو قسمت حسابداری باشه . معراجم رفته تو خود کارخونه .

مامان : ماهی چقدر می گیرند

یلدا : نپرسیدم

سلام مامان خسته نباشی

مامان : سلام مادر چی شد ؟

محراب : خیلی خوب بود من رفتم قسمت حسابداری ، معراجم تو خود کارخونه است

مامان : خوب قرار شد چقدر بدن

معراج : بر اساس پایه حقوقی ، بیمه ام می کنه .

مامان : خوب خدا رو شکر خدا خیر خانم کاشفی رو بده

محراب : آره اگه نبود معلوم نیست چقدر باید دنبال کار بگردیم .

مامان : فردا رو استراحت کنم ، بعد برم برای یلدا وسایلی که نیاز دار بخرم .

یلدا : مامان چه عجله ای

مامان : یعنی چی ؟ من که نمی تونم یک جا خرید کنم باید ذره ذره بخرم بذارم کنار

محراب : خدا بزرگ حالا من و معراجم میریم سر کار می تونیم کمک خرج خونه باشیم .

دو ماهی از عید گذاشت و کارها شد هر هفته خونه یک نفر و دیگه خود مامان می رفت . محراب و معراجم هر چی حقوق می گرفتند یک جا به مامان می دادن ولی مامان دست به پولشون نمی زد می ذاشت براشون تو حساب تا بعد اگه لازم داشتند استفاده کنند .

منم و یلدا هم سری دوزی برداشته بودیم. تا کمک خرج خونه باشیم . بتونیم برای یلدا وسایلش و بخریم .

چون قرار شد یک ماه دیگه یلدا رو ببرند

یلدا : اصلاً دوست ندارم برم خونه مامان یاسین زندگی کنم

: شما که خونه تون جداست

یلدا : آره جداست ولی مامانش فضول

: بهتر زیاد پایین نری وقتی تو نری اونم نمیاد رو نباید بدی

یلدا : آره چون خواهر یاسین خیلی جنس همچین آدم خراب می کنه که خدا می دونه تازه من هفته ای یک بار میرم خونه شون بیچاره زهرا آنچنان فاتحه هیکلش و جلوی من می خونند .

: تو یک بار چیزی نگی

یلدا : نه من اصلاً نه می خندم نه حرف می زنم .

: آفرین .

یلدا : بعضی موقع ها فکر می کنم ، کار خوبی کردم ازدواج کردم

: خود یاسین که خوب

یلدا : آره طفلی هر چی من میگم میگه چشم

: خوب این خوبه

یلدا : آره خدایش برای من خیلی احترام می گذاره یک بار راضیه برگشت گفت یلدا ، همون جا یاسین گفت یلدا نه یلدا خانم دوست ندارم اسم زنم و بدون خانم بگید همچین تو دهنی درستی بود برای راضیه

: خوب

یلدا : فکر می کنی امروز اینا تموم بشه

: آره بابا همش دو دسته دیگه مونده ، باید زود تموم کنیم تحویل بدیم که سری دیگه رو بگیرم

یلدا : آره

---

یلدا تو لباس عروسی فرشته ای شد که همه فقط ازش تعریف می کردند . خدایش مامان جهاز خیلی خوبی به یلدا داد ، دهن مادر شوهر یلدا بسته شد و هیچ چیزی نمی گفت .

مهمونی به خوبی خوشی تموم شد . خانواده یاسین هم عروسی خوبی گرفتند . هر دو خانواده سر بلند بیرون اومدند .

مامان : یاسی جان

: بله مامان

مامان : می خواهی سری باز قبول کنی

: چکار کنم تو خونه بکارم حداقل از این هنرم که می تونم استفاده کنم

مامان : بیا برو کلاس خیاطی تو ادامه بده حالا که یلدا هم رفت خونه شوهر ، می تونیم کمی استراحت کنیم

: بذارید یکم از قسط ها کم بشه بعد

مامان : داریم خدا رو شکر

: باشه مامان بزار یکم از این استرس ها راحت بشیم بعد میرم

مامان : باشه عزیزم چون می ببینم کارت خوبه اونم میشه یک درآمد برای تو

: چشم

محراب و معراج اومدن : سلام خسته نباشید

محراب : سلام یاسی خانم باز که تو داری خیاطی می کنی

: سرم بند ، کار چه طور بود

معراج : خوب خدا رو شکر ولی این یگانه خیلی سخت گیره پدر همه رو در میاره

محراب : آره دیگه تنهایی دار یک کارخونه رو ادار می کنه باید سخت گیر باشه ، تا باز ازش دوری ما که دم دستشیم هر دفعه یک گیری به یک نفر میده

: دیدم چقدر عصبانی

محراب : کجا ؟

: تو مهمونی یکی از دختر های خانم سهرابی شیرینی رو انداخته بود روش

محراب : اوه بدبخت

: آره اگه می تونست همون جا یک چیزی بهش می گفت

محراب : یک منشی خانم داریم ، معلوم از این یگانه خیلی خوشش میاد ، ولی امروز طفلی کلی از دستش گریه کرد یگانه ام اخراج کرد .

: چرا ؟

محراب : نفهمیدم موضوع چیه ولی بیرونش کرد

آقای سراجی رئیسم گفت این نفر سوم که در عرض شش ماه عوض می کنه

: چقدر بد جنس

معراج : محراب یاسی رو بهش معرفی کن خودتم اونجایی مراقبش

محراب : لازم نکرده

: خوب ها

محراب : نه ، وقتی میگم نه ، یعنی نه

: خوب باشه

مامان : یاسی پاشو اومده کارها رو تحویل بگیره

: من نمیرم برید بهش تحویل بدید

مامان : باشه خودم می برم ، معراج مادر این رو بیار تا بدم بهش .

مامان و معراج رفتن منم به دیوار تکیه دادم

محراب : یاسی مامان چقدر قسط دار

: نمی دونم ولی فکر کنم نزدیک یک میلیونی میشه

محراب : راست میگی

: آره ، برای چی ؟

محراب : می خواهم تو کارخونه اضافه کاری واستم یکم کمک دستش باشم

: آره خوب

مامان و معراج اومدن : بیا یاسی شد ده تومان ، اینا رو هم داد گفت اگه تا فردا شب هر چی رو آماده کنی دوبرابر حساب می کنه

: باشه مامان .

چرخ خیاطی رو آوردم و شروع کردم به کار کردن . تا ساعت سه داشتم می دوختم

تو هنوز نخوابیدی

: نه



کلمات کلیدی :

دانلود رمان سحر کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید جدید

دانلود رمان سحر کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید جدید

دانلود رمان سحر کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید

دانلود رمان زیبای سحر برای گوشی pdf

دانلود رمان جدید سحر برای گوشی اندروید و آیفون

رمان سحر با لینک مستقیم و رایگان از سرور اختصاصی وبلاگ

نویسنده : آیدا ماهه

با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان سحر

حجم رمان :

4.8 مگابایت پی دی اف

1.53 مگابایت نسخه ی اندروید

 

خلاصه رمان:
داستان درباره ی دختری به اسم سحر هستش که تو رشته ی کامپیوتر سال سوم هنرستانه و قراره که از طرف هنرستان به یک اردوی بیست روزه بره,اما توی این سفر یه اتفاقی براش میفته که باعث میشه روند زندگیش عوض بشه و …

دانلود رمان سحر pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

 

 

دانلود رمان سحر apk بازی دخترانه  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان سحر برای فرمت جاوا
دانلود رمان سحر مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)


کلمات کلیدی :

دانلود رمان پایان خط کامپیوتر،pdf،ایفون،جاوا،اندروید جدید

دانلود رمان پایان خط کامپیوتر،pdf،ایفون،جاوا،اندروید جدید

دانلود رمان پایان خط کامپیوتر،pdf،ایفون،جاوا،اندروید

دانلود رمان زیبا پایان خط برای کامپیوتر Pdf

دانلود رمان پایان خط برای گوشی موبایل اندروید و آیفون

رمان پایان خط با لینک مستقیم و رایگان از سرور اختصاصی وبلاگ

نودیسنده : رقیه مستمع

با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبا پایان خط

حجم رمان :

4.88 مگابایت پی دی اف

1.23 مگابایت نسخه ی اندروید

 

خلاصه رمان:

 

باورم نمیشه زمان با این سرعت گذشته و من به اینجا رسیده ام من باقی مانده ام تنهای تنها.
در یک خانواده کم جمعیت به دنیا آمدم پدر و مادرم متعلق به خانواده پر جمعیتی بودند و خواهر و برادر زیاد داشتند.
ولی با اختلافاتی که بین آنها وجود داشت همیشه قهر بودند و با کسی رفت و آمد نمیکردند و با هم به این نتیجه رسیده بودند که نباید بچه دار شوند و….

قسمتی از رمان:
باورم نمیشه زمان با این سرعت گذشته و من به اینجا رسیده ام من باقی مانده ام تنهای تنها.
در یک خانواده کم جمعیت به دنیا آمدم پدر و مادرم متعلق به خانواده پر جمعیتی بودند و خواهر و برادر زیاد داشتند.
ولی با اختلافاتی که بین آنها وجود داشت همیشه قهر بودند و با کسی رفت و آمد نمیکردند و با هم به این نتیجه رسیده بودند که نباید بچه دار شوند و سالها روی حرفشان بودند تا اینکه به خواست خدا من هدیه ای برای آنها شدم با اینکه من را نمیخواستند ولی تمام عمرشان را برای خوشبختی و خوشحالی من صرف کردند.
کودکیم را توی مهدکودک و همراه بچه های دیگه بزرگ شدم چیز زیادی یادم نمیاد از دوران مدرسه ولی روز اول را به خوبی یادم میاد بچه های دیگه گریه میکردند ولی من میخندیدم گریه آنها برایم معنی نداشت یکه تاز خانواده بودم هر چی میخواستم برایم مهیا بود.
پدر و مادرم زیاد عاطفی نبودند و من وابستگی عاطفی نسبت به آنها نداشتم به همین خاطر مستقل بزرگ شدم و اختیارم دستم بود.
دوران ابتدایی و راهنمایی خیلی ساده و بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت.
اما دبیرستان، حالا که فکر میکنم بهترین روزهای زندگیم و بهترین خاطراتم مربوط به آن موقع است.
دانلود رمان پایان خط  برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود رمان پایان خط برای موبایل apk
دانلود رمان پایان خط برای فرمت جاوا
دانلود رمان پایان خط مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)


کلمات کلیدی :

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم کامپیوتر،جاوا،اندروید،آیفون،جاوا،Pd

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم کامپیوتر،جاوا،اندروید،آیفون،جاوا،Pdf جدید

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم کامپیوتر،جاوا،اندروید،آیفون،جاوا،Pdf

دانلود رمان عاشقانه نه دیگه نمی بخشم برای گوشی موبایل اندروید و آیفون

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم برای کامپیوتر و لپ تاپ Pdf

رمان نه دیگه نمی بخشم با لینک مستقیم و رایگان از سرور اختصاصی وبلاگ

نویسنده : نازنین آقایی

با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبا نه دیگه نمیبخشم


سخن نویسنده :
سلام به دوستانه عزیز و دوست داران کتاب و کتاب خوانی خوش حالم که مورد لطف شما قرار گرفتم تا اولین اثر من رو بخونید مسلما اولین اثر مظلوم ترین اثره ادم میشه چون اولین کاره منه نوییه و خوب تجربه ای هم تو این زمینه ندارم .ادب و ادبیات تازه کننده ی روح آدمیه و خوب من هم دست به قلم بردم تا روحم رو تازه کنم اما روح عجولم اون جور که میخواست داستان رو تموم نکرد بر اساس یه سری مشکلات این داستان با یک سری سر هم بندی های کلی تند تند جمع و جور شد و حتی فرصت باز بینی هم نداشت پس اگه غلطه املایی با تایپی ای دیدید به بزرگی خودتون ببخشید آدم وقتی خالقه یه داستان میشه گاهی کنترل شخصیت هاش از دستش در میره و مثل یک سری بچه های تخس و شیطون هر چی بهشون میگی آخه عزیزه من دلبنده من ،من این نقشه رو برای تو داشتم کار خودشون رو میکنن که میکنن .خوب زیادی حرف زدم شاید داستان به نظر خودتون تکراری بیاد من واقعا نمیدونستم با همچین موضوعی داستانی هم هست اما مطمئن باشید هر داستانی اتفاقات یا رویداد های متفاوتی رو تو خودش گنجونده موضوع مد نظره من یک سری معیارها داره که با معیارهای نویسنده های دیگه کاملا متفاوته من عاشق غافلگیری های ناگهانیم این آخر داستان یهو بفهمید هر آنچه که توی ذهنتون بوده غلطه .باز هم میگم اگه کمی و کاستی ای بود لطفا با نقد های سازندتون بهم اطلاع بدید خوشحال میشم با در نظر گرفتن خواسته های شما چیزی رو بنویسم که برای شما لذت بخش باشه .
با تشکر نازنین آقایی

 


مقدمه

من را شراره نام نهاده اند …

زیرا پدرم اعتقاد داشت با شراره های آتش وجودم در هنگام تولد زندگیش را به آتش کشیده ام …

من را شراره صدا زدند خواهر و برادری که مگسان دور شیرینی بودند و هرچه پدر میگفت گوش می نهادند

من شراره بودم و آنها برای خاموش کردن شعله های درونم با نفرت و آزارهایشان آبی می شدند بر روی آتش وجودم ….

حال مردی میگوید با شراره های عشق شعله کشیدم وجودش را

مردی که خود خاکسترم کرد و چیزی از من باقی نگذاشت

و حال همه میگویند آبدیسم

همان اسمی که مادرم برایم برگزید

مانند آب زلال و شفاف

همه میخواهد آبدیس بودنم را اما چگونه ؟

و من تازه میفهمم که از ابتدا قرار نبود شراره باشم

من از ابتدا آبدیس بودم زلال ،شفاف و گوارا

روحی روان همچو جویبار که هر نفرت و کینه ای را میگذشتم و در خود حل میکردم

حال نزد من آمده اید و میگویید اشتباه بود؟

حال پدرم نزد من آمده و برای عمر گذشته ام ،روح از هم گسسته ام ،تن به گل نشسته ام

عذر میخواهد و میگوید

اشتباه بود ….

نفرت از من اشتباه بود …

کینه از من اشتباه بود ….

و حال از من آبدیس بودن میخواهد

آبدیسی که میگذشت مانند رود

همان آبدیسی که خود روزی او را کشت

اما حال من همان شراره ای هستم

که از ابتدا در خیالشان بود

من شعله میکشم ،نابود میکنم ،آتش میزنم ،شراره میکشم

زندگی مردی که به ناحق از من انتقام گرفت

پدری که با سهل انگاری اش زندگی ام را نابود کرد

من شعله میکشم

با نفرت شراره میکشم

((دیگر هرگز نمیخشم ))

من شراره میکشم

 


دانلود رمان نه دیگر نمی بخشم برای کامپیوتر (نسخه PDF)


دانلود رمان نه دیگر نمی بخشم برای موبایل apk


دانلود رمان نه دیگر نمی بخشم برای فرمت جاوا


دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)

94/11/24
مدیر پریسا


کلمات کلیدی :

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم کامپیوتر،جاوا،اندروید،آیفون،جاوا،Pd

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم کامپیوتر،جاوا،اندروید،آیفون،جاوا،Pdf جدید

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم کامپیوتر،جاوا،اندروید،آیفون،جاوا،Pdf

دانلود رمان عاشقانه نه دیگه نمی بخشم برای گوشی موبایل اندروید و آیفون

دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم برای کامپیوتر و لپ تاپ Pdf

رمان نه دیگه نمی بخشم با لینک مستقیم و رایگان از سرور اختصاصی وبلاگ

نویسنده : نازنین آقایی

با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبا نه دیگه نمیبخشم


سخن نویسنده :
سلام به دوستانه عزیز و دوست داران کتاب و کتاب خوانی خوش حالم که مورد لطف شما قرار گرفتم تا اولین اثر من رو بخونید مسلما اولین اثر مظلوم ترین اثره ادم میشه چون اولین کاره منه نوییه و خوب تجربه ای هم تو این زمینه ندارم .ادب و ادبیات تازه کننده ی روح آدمیه و خوب من هم دست به قلم بردم تا روحم رو تازه کنم اما روح عجولم اون جور که میخواست داستان رو تموم نکرد بر اساس یه سری مشکلات این داستان با یک سری سر هم بندی های کلی تند تند جمع و جور شد و حتی فرصت باز بینی هم نداشت پس اگه غلطه املایی با تایپی ای دیدید به بزرگی خودتون ببخشید آدم وقتی خالقه یه داستان میشه گاهی کنترل شخصیت هاش از دستش در میره و مثل یک سری بچه های تخس و شیطون هر چی بهشون میگی آخه عزیزه من دلبنده من ،من این نقشه رو برای تو داشتم کار خودشون رو میکنن که میکنن .خوب زیادی حرف زدم شاید داستان به نظر خودتون تکراری بیاد من واقعا نمیدونستم با همچین موضوعی داستانی هم هست اما مطمئن باشید هر داستانی اتفاقات یا رویداد های متفاوتی رو تو خودش گنجونده موضوع مد نظره من یک سری معیارها داره که با معیارهای نویسنده های دیگه کاملا متفاوته من عاشق غافلگیری های ناگهانیم این آخر داستان یهو بفهمید هر آنچه که توی ذهنتون بوده غلطه .باز هم میگم اگه کمی و کاستی ای بود لطفا با نقد های سازندتون بهم اطلاع بدید خوشحال میشم با در نظر گرفتن خواسته های شما چیزی رو بنویسم که برای شما لذت بخش باشه .
با تشکر نازنین آقایی

 


مقدمه

من را شراره نام نهاده اند …

زیرا پدرم اعتقاد داشت با شراره های آتش وجودم در هنگام تولد زندگیش را به آتش کشیده ام …

من را شراره صدا زدند خواهر و برادری که مگسان دور شیرینی بودند و هرچه پدر میگفت گوش می نهادند

من شراره بودم و آنها برای خاموش کردن شعله های درونم با نفرت و آزارهایشان آبی می شدند بر روی آتش وجودم ….

حال مردی میگوید با شراره های عشق شعله کشیدم وجودش را

مردی که خود خاکسترم کرد و چیزی از من باقی نگذاشت

و حال همه میگویند آبدیسم

همان اسمی که مادرم برایم برگزید

مانند آب زلال و شفاف

همه میخواهد آبدیس بودنم را اما چگونه ؟

و من تازه میفهمم که از ابتدا قرار نبود شراره باشم

من از ابتدا آبدیس بودم زلال ،شفاف و گوارا

روحی روان همچو جویبار که هر نفرت و کینه ای را میگذشتم و در خود حل میکردم

حال نزد من آمده اید و میگویید اشتباه بود؟

حال پدرم نزد من آمده و برای عمر گذشته ام ،روح از هم گسسته ام ،تن به گل نشسته ام

عذر میخواهد و میگوید

اشتباه بود ….

نفرت از من اشتباه بود …

کینه از من اشتباه بود ….

و حال از من آبدیس بودن میخواهد

آبدیسی که میگذشت مانند رود

همان آبدیسی که خود روزی او را کشت

اما حال من همان شراره ای هستم

که از ابتدا در خیالشان بود

من شعله میکشم ،نابود میکنم ،آتش میزنم ،شراره میکشم

زندگی مردی که به ناحق از من انتقام گرفت

پدری که با سهل انگاری اش زندگی ام را نابود کرد

من شعله میکشم

با نفرت شراره میکشم

((دیگر هرگز نمیخشم ))

من شراره میکشم

 


دانلود رمان نه دیگر نمی بخشم برای کامپیوتر (نسخه PDF)


دانلود رمان نه دیگر نمی بخشم برای موبایل apk


دانلود رمان نه دیگر نمی بخشم برای فرمت جاوا


دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)



کلمات کلیدی :

دانلود رمان تردید در احساس کامپیوترpdf،ایفون،جاوا،اندروید جدید

دانلود رمان تردید در احساس کامپیوترpdf،ایفون،جاوا،اندروید جدید

دانلود رمان تردید در احساس کامپیوترpdf،ایفون،جاوا،اندروید

دانلود رمان زیبا تردید در احساس برای کامپیوتر Pdf

دانلود رمان عاشقانه تردید در احساس برای گوشی اندروید جاوا آیفون

رمان تردید در احساس با لینک مستقیم و رایگان از سرور اختصاصی وبلاگ

نویسنده : شمیم.خ

با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبای تردید در احساس

حجم رمان :

1.7 مگابایت پی دی اف

0.96 مگابایت نسخه ی جاوا

1.08مگابایت نسخه ی اندروید


خلاصه رمان:

داستان درباره ی دختریه که برای اولین بار میخواد طعم شیرین عشق رو بچشه و شیرین و آن را احساس کند…اما این حس دوام نمیابد…چرا که هیچکس به این عشق راضی نیست…تردیدی عجیب ب وجود میاید میان عشق و دوست داشتن...

قسمتی از رمان:

 

ویوال بیدار میشی یا نه مثال کنکور داری؟
-اه مامان جان بذا بخوابم بخدا سال دیگه کنکور میدم باشه؟ -نه مثل اینکه
باید با اب یخ بیام سراغت
اخیش رفت منم بخوابم …هییییییییع چرا من منجمد شدم
-مااااااماااااان این چ کاریه؟
-تو که با زبون ادم پا نمیشی بدو بدو ک کنکور تموم شد هنوز تو خوابی
همینطوری ک داشتم غر میزدم راه افتادم سمت دستشووری اخه من ک هیچی نخوندم چطوری کنکور بدم…حاال خوبه
با بچه ها میریم تو راهم سرگرمم با اونا هرچند ک میدونم امسال هیچ کدوممون قبول نمیشم چون همه ش مسخره
بازی در اوردیم. . .
تا رسیدن ب محل برگزاری کنکور با دوستام مسخره بازی در اوردیم من یکی ک ب معنای واقعی افتضاح کنکورر
دادم دوستامو ک دیگه نمیدونم
اه این کدوم بیشعوری بود پاش گیر کرد ب پشت پای من منم ک در حد انفجار بودم و منتظر یک کبریت بودم ک
منفجر شم ک این باعث انفجار من شد
-هوووووی کوری مگه نمیبینی ها؟
-خانوم محترم من حواسم نبود پام ب پشت پای شما خورد این ک دیگه دعوا
کردن نمیخواد
-دعوا کردن نمیخواد ها؟ نمیخواد ؟نزدیک بود بخورم زمین کور…برو اب هویج بخور تا ببینی
-من معذرت میخوام

جهت دانلود با فرمت های مختلف روش کلیک کنید

??????

دانلود رمان تردید در احساس برای کامپیوتر (نسخه PDF)


دانلود رمان تردید در احساس برای موبایل apk


دانلود رمان تردید در احساس برای فرمت جاوا


دانلود رمان تردید در احساس مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)



کلمات کلیدی :

دانلود رمان برایم بمان کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید جدید

دانلود رمان برایم بمان کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید جدید

دانلود رمان برایم بمان کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید

دانلود رمان عاشقانه برایم بمان برای کامپیوتر Pdf

دانلود رمان زیبا برایم بمان برای گوشی اندروید آیفون جاوا

رمان برایم بمان با لینک مستقیم رایگان پرسرعت اختصاصی وبلاگ

نویسنده : فهیمه سلیمانی

با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبای برایم بمان

حجم رمان :

6.6 مگابایت پی دی اف

1.13 مگابایت نسخه ی اندروید

1.28 مگابایت نسخه ی جاوا

خلاصه رمان:

 

داستان درباره ی دختری به اسم ونوس هستش که  تو دانشگاه شهرستان قبول میشه…
با صمیمی ترین دوستش برای ثبت نام دانشگاه عازم اون شهرستان میشن و در قطار با بچه های تیم ملی بسکتبال رو به رو میشن…
اما در طی این سفر مشکلاتی براشون به وجود میاد که مجبور به ترک قطار و همراهی بچه های تیم ملی بسکتبال میشن اما در راه…
قسمتی از رمان:

ونوس به سرعت به سمت کیوسک ها ی تلفن رفت و گوشی را برداشت و شماره گرفت.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای
پریسا از پشت گوشی به گوش رسید.
-بفرمائید.
-سلام پری جون.
-ای بی معرفت خوب ما رو کاشتی.معلوم هست کجایی؟یه ساعته دکه منتظرتم.
-هنوز که ساعت هفت صبحه مگه قرار ما….
-معلوم هست این ساعت روز چرا منو از خواب بیدار کردی؟این همه سر و صدا چیه؟
-ونوس به پشت سر نگریست.فرودگاه بسیار شلوغ بود و مردم با دسته گل های زیبا به انتظار ایستاده بودند.
-من فرودگاه هستم.
پریسا با تعجب گفت فرودگاه برا چی؟
-عمو دیشب اخر وقت تماس گرفت و گفت امروز ساعت 6 تهرانه.
صدای فریاد پریسا در گوش پیچید.
-راست میگی؟وای چدر عالی!پدرام هم میاد؟
ونوس *****خندی بر ***** راند و پاسخ داد:
-بله خانم نامزد شما هم میاد نگران نباش.
پریسا خود را به دلخوری زد و گفت:
-معلومه چی میگی؟اگه اقا پدرام شما خبردار بشه که تو به همین راحتی اونو به من بخشیدی میدونی چدر از دستت دلخور میشه؟
ونوس پس از مکث کوتاهی گفت:
-خیلی دلش بخواد.مثل تو کجا میتونه پیدا میکنه؟
بار دیگر صدای خنده ی پریسا در گوشش پیچید:
-اما چدر اون جا شلوغه. همیشه که…

 

جهت دانلود با فرمت های مختلف روش کلیک کنید

??????

دانلود رمان برایم بمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)


دانلود رمان برایم بمان برای موبایل apk


دانلود رمان برایم بمان برای فرمت جاوا


دانلود رمان برایم بمان مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)



کلمات کلیدی :